تبليغاتX
نیلو خانم و حرفاش

نیلو خانم و حرفاش

......................( نیلو و خشی )....................

واییییییییی

سلام ببینین و نظر بدین

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:49  توسط نیلو خانوم   | 

قالب جدید

سلام به همه دوستان خوب ...  میبین خودتون که من قالب وبلاگ و عوض کردم به نظرم قشنگه شما هم نظرتون رو در مورده قالب بگین باشه ....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:34  توسط نیلو خانوم   | 

گربه

این گربه منه عکسشو تو یه سایت خارجی دیدم .. اما فکنم شبیه اون باشه .... نه خودشه .. گربه مامانیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:44  توسط نیلو خانوم   | 

شادمهر با دوست دخترش

خب اینم یه اپ قشنگ و جداب برای این  یه مدتی که نبودم ...

عکسای شادمهر عقیلی با دوست دخترش در جشن تولد شادمهر ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 13:20  توسط نیلو خانوم   | 

سلام ..

سلام به همهی دوستان گلم در بلاگفا .... منو که همه می شناسید .. نیلو هستم یه موقعی این وبلاگو که الا خاک گرفتتش و اپ می کردم و گردگیری می کردم .. اما امروز که بعد چند وقت به اینجا سر می زنم میبیبنم خیلی کثیف و دلگیر شده .. بلاخره هرجا کسی نباشه توش خاک میگیره .. 

تما از خودتون می پرسین این ت پست قبلی گفت که واسه همیشه می خواد بره چرا دوباره اومد .. منم می خوام به همه کسانی که این سوال در سرشون دارن بگم که من فقط به خاطر چندیدن دوست اپ می کنم و اصلا واسم نظر و بازدید مهم نیست .. چرا مهم بود .. ااما دیگر فقط اپ می کنم برای چند دوست .. که امیدوارم همه جا سالم و سلامت باشن ...

خوب من تصمیم گرفتم اپ کنم اما کم کم تا جای که بتوانم .. فقط برای خوشحال دوستام ...

من هیچوقت اینجوری خشک صحبت نمی کردم  من خود خواسته عوض نشدم ... منو عوضم کردن ....

امروز هم مطلب مهمی ندارم و به همین دلیل وبلاگی رو بهتون معرفی می کنم که مطالب خوبی داره تا پست بعد بای دوستان ......

www.rozegare-park.blogfa.com        nazar behesh bedin

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:50  توسط نیلو خانوم   | 

خداحافظی برای همیشه ...

سلام ..

خوبید ؟ اشیالا همیشه خوب باشید ..

به نظر خودم امروز یکی از بدترین روزای زندگیم چون دارم از پیش دوستان خوبم میرم ... همیشه  با خودم می گفتم این وبلاگ برای همیشه خواهد بود .. می دونین چرا چون دوستان خوبی دارم .. اما امروز به دلیل یه سری مشکلات می خواهم اینجارو ببندم  .. که نمی تونم بگم .. اما امروز به همه دوستان گلم میگم که همیشه دوسشون دارم و هیچ وقت فراموششون نمی کنم ..... 

تو این مدت همتون به من لطف کردید .. همتون از وقتتون گذاشتد و اینجا اومدین و نظر دادین ..  الان عذاب وجدان دارم .. چون خوبیهای شما رو جبران نکردم ...

1. الهام خانوم -- الهام خانوم واقعا ازت متشکرم .. امیدوارم همیشه حالت خوب باشه و خمینجوری روشن فکر بمونی

2.شیدا خانوم -- با اینکه یک دفعه هم باهم حرف نزدیم .. اما ایشالا همه جا خوب باشی

3.پریسا جون -- اگه از دستم ناراحتی ببخشید عزیزم .. مواظب خودت باش .. 

4.نیلوفر جون -- از اشنایت خوشحال شدم

5.نسترن خانوم -- واقعا از تمام لطق های که به من کردی ممنونم .. هیچ وقت یادم نمی ره خوبیهات و عزیزم

6.شیرین جون -- همیشه بهم لطف داشتی مهربون خودمی همیشه دوست دارم .. مواظب خودت باش

7.خانمی -- خداحافظ عزیزم

8. دریا خانوم -- مواظب خودت باش

اگه از من بدی دیدین به بزرگی خوئتون ببخشید ..  همتونو هنوز دوست دارم ....

خداحافظ دوستان گلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 17:51  توسط نیلو خانوم   | 

هدیه تهرانی

سلام ...

خوبید بجه ها ؟ حاتون خوفه ؟  جه خبرا؟

واقعا چند روزه حالم خیلیخوب شده وقتی وبلاگ و باز میکنم و می بینم شما نظراتون و نوشتین تمام خستگی های روز از تنم میره بیرون ....  همتون و دوست دارم ..

خوب می خوام بعد چنتا پست داستان امروز  واستون عکسای جدید از هدیه تهرانی بزارم ....

منتظر نظرای قشنگتون هستم ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:19  توسط نیلو خانوم   | 

خیانت

سلام

اصلا حالم خوب نیست .. بخونین ...  حتما این داستان و بخونین ..... 

به نام خدا

خیانت

 

از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛  هدیه را که خریده بود در دستش بود ,   از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید ,  در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد ,  کمی نزدیک شد آری صدای

 می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .

بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن  ,  چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی  , دهن متوسط  ,  گوش های کوچک ,  ابروهای کشیده ,   لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .

از ازدواج او با بهارسیزده  سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم  بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد  اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر

 می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم  عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد  تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود ,   آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا .....  ,  فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز  را اذیت می کرد .

از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می رود .... دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت  . بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .

اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛ راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد اما به چه ؟؟؟

با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟

شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای , کفش مشکی  و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛ او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .

بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,

   - سلام شما؟

به ه هروز هستم ...

تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست برای چه به اینجا آمده .

  - بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟

آره ولی ...

بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت . بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .

هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .

ریش خود را تراشید  و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن

 معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .

بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او می رفت و می گفت :

نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم , بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند .

عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند , موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و گیرنده , بینی که داد میزد که عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست مشکی به تن و  کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید و سلام کرد  وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .

بهروز و بهار آن یک بعد  از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .

بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان  می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.

تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛ در یک آن خود را جلوی در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست , فکری به سرش زد .

بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حروم زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد  دیگر هیچ چیز برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف میدان تعدادی افغانی بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را در آورد و او را به افغانی ها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس ران افغانی ها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود .

به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .

وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :

باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق را

نمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح , مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند  .

در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل تو همین است .

بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید گفت:

او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش  و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند  و بهار مرد .

 

 

 

                                                مجید    15/11/1385

بچه ها به نظرر من که داستان قشنگی بود اگه خوشتون اومد بگین من میتونم بازم داستان بزارم  من اینجارو فقط به خاطر شما درست کردم

دوست تو نیلو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 14:9  توسط نیلو خانوم   | 

قشنگ اما تلخ

سلام ...  چطورین بچه ها ؟ حالتون خوبه دلم واستون تنگ شده بود ...... ...... .... .... ... .. .. . این چند روز مطلب نداشتم و حالم نداشتم اپ کنم خلاصه دلم واسه همتون یه ذره شده بود ......

داشتم تو بلاگا می گشتم یه داستان قشنگ پیدا کردم ... خیلی قشنگ اما غم انگیزه .....

راستی یکی به من پی ام داد و گفت ... تو این وبلاگ  دوستاتم از تو بدشون میاد ... حالا می خوام به این اقا بگم اگه از من بدشون میومد وقتشون و نمی زارن اینجا رو نگاه کنن و نظر بدن ....

من همه دوستام دوست دارم ........

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره.

رنگ چشاش آبی بود.

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره. داغ داغ...

وقتی موهای طلاییشو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه.

دوستش داشتم.

لباش همیشه سرخ بود.

مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه...

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون میزد اونقدر معصوم و دوست داشتنی میشد که اشک تو چشمام جمع میشد .

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .

دیوونم کرده بود .

اونم دیوونه بود .

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .

دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .

می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .

اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .

بعد می خندید . می خندید و ...

منم اشک تو چشام جمع می شد .

صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .

قدش یه کم از من کوتاه تر بود .

وقتی می خواست بوسش کنم

چشماشو می بست

لباشو غنچه می کرد

دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .

من نگاش می کردم .

اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .

تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه

لبامو می ذاشتم روی لبش .

داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .

می سوختم .

همه تنم می سوخت .

دوست داشت لباشو گاز بگیرم .

من دلم نمیومد .

اون لبامو گاز می گرفت .

چشاش مثل یه چشمه زلال بود . صاف و ساده ...

وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم

نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .

شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .

من هم موهاشو نوازش می کردم .

عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .

شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرمتر بود .

دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم .

لباشو میذاشت رو بازوم و می مکید

جاش که قرمز می شد می گفت :

هر وقت دلت برام تنگ شد اینجا رو بوس کن .

منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .

تا یک هفته جاش می موند .

معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .

تموم زندگیمون معاشقه بود .

نقطه نقطه بدنش برام تازگی داشت .

همیشه بعد از اینکه کلی برام می رقصید و خسته می شد

میومد و روی پام میشست .

سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .

دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش .

می گفت : میدونی قلبم چی می گه؟

می گفتم : نه

می گفت : میگه لاو لاو      لاو لاو  ...

بعد می خندید می خندید ...

منم اشک تو چشام جمع می شد .

اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .

وقتی لخت جلوم وامیستاد صدای قلبمو می شنیدم .

با شیطنت نگام می کرد .

پستی و بلندیهای بدنش بی نظیر بود .

مثل مجسمه مرمر ونوس .

تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .

مثل بچه ها

قایم می شد جیغ می زد می پرید می خندید ...

وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .

بعد یهو آروم می شد .

به چشام نگاه می کرد .

اصلا حالی به حالیم می کرد .

دیوونه دیوونه ...

چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .

لباش همیشه شیرین بود .

مثل عسل...

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .

نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .

می خواستم فقط نگاش کنم .

هیچ چیز برام مهم نبود .

فقط اون ...

من می دونستم ((بهار)) سرطان داره .

خودش نمی دونست .

نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .

تا اینکه بالاخره بعد از یک سال سرطان علایم خودشو نشون داد .

بهار پژمرد .

هیچکس حال منو نمی فهمید .

دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .

یه روز صبح از خواب بیدار شد .

دستمو گرفت .

آروم برد روی قلبش .

گفت : می دونی قلبم چی میگه؟

بعد چشاشو بست .

تنش سرد بود .

دستمو روی سینه اش فشار دادم .

هیچ تیشی نبود .

داد زدم : خدا ...

بهار مرده بود .

من هیچی نفهمیدم .

هیچکس نمی فهمه من چی میگم .

هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه .

هنوزم اشک تو چشام جمع می شه .

هنوزم دیوونه ام .

منتظر نظراتون هستم دوست تو نیلو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:0  توسط نیلو خانوم   | 

2 داستان

سلام

خوبین بچه ها چه خبر ؟
داشتم تو وبلاگا و ۳۶۰ یاهو می گشتم که به ۳۶۰ خانومی رسیدم به اسم سپیده .........

۲ تا داستان قشنگ گذاشته بود من خوندم و خوشم اومد ............. ......... ..... ....... .....

اینم لینک صفحه ی سپیده خانوم  ....  حتما ببنید =====360 سپیده خانوم

اینم عکسشون

تصادف

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آن ها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند

زن جوان:يواش برو من مي ترسم.

مرد جوان:نه، اين جوري خيلي بهتره.

زن جوان:خواهش مي کنم، من خيلي مي ترسم.

مرد جوان:خوب، اما اول بايد بگويي که دوستم داري.

زن جوان:دوستت دارم، حالا مي شه يواش تربروني.

مرد جوان:مرا محکم بگير.

زن جوان:خوب،حالا مي شه يواش تر بري.

مرد جوان:باشه به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري، آخه نمي تونم راحت برونم. اذيتم مي کنه.

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت .   Image 

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي  کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.   Image  


 

دمي مي آيد و بازدمي مي رود. اما زندگي چيزي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد که نفس آ دمي را مي برد.... (

 

داداشی

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم
" .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

اي کاش اين کار رو کرده بودم .................

بچه ها منتظر نظراتون هستم  دوست تو نیلو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:43  توسط نیلو خانوم   |